چیزی نخواست من زندگیمو پشت این در جا گذاشتمتنها نبودی، من تو رو تنها گذاشتممیبازمت تا فاتح این جنگ باشمشاید که دلتنگم شی و دلتنگ باشمرویای پروازو به من نزدیک کردیمات تو بودم تا بهم شلیک کردیمیخواستی عاشق کنی و خون بریزیحتی اگه دشمن بشی بازم عزیزیاون درا رو بست و رفت، اما ازم چیزی نخواستدل بدی دل بشکنی، این عادت دیوونههاستبیسرانجامی عشق، تقدیره یا تقصیر ماست؟عشق؛ فقط تصویر درده، یه زخم دوره گردهعشق؛ یه راهی رو به هیچه، که عطر تو بپیچهعشق؛ چه بیرحمه همیشهکه میخوای و نمیشهعشق؛ منِ دیوونه رو
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
با من حرف بزن مثل بچهها گیر کردهام وسط همان ثانیهی شیرین و پر التهابی که تو داشتی حرف میزدی و من داشتم عمیقا لذت میبردم و یک لحظه چشمهام را بستم و در امواج اقیانوس آرام صدای تو، خودم را خوشبختترین آدمِ جهان دیدم و آرامش بود که از در و دیوار سرازیر میشد و اشتیاق بود که پیدرپی در باغچهی دلم جوانه میزد.تو داشتی حرف میزدی و صدای تو دلپذیرترین طنین روحافزای جهان بود و فارغ از شلوغی جهانم، آنلحظه فقط من حضور داشتم و تو و صدای دلنشینی که تا عمق جانم ریشه دواندهبود.صدای تو فرق دارد با
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
از چشم افتادن از چشم افتادن میتونه خیلی قشنگ باشه. فکر کن تمامتو واسه یکی میذاری، میدوئی، تلاش میکنی واسه بودنش، اولویتت میشه، میجنگی و بار ها شکست میخوری، شب های زیادی ناراحت میمونی و بازم توی قلبته. یهو یه روز یه کاری انجام میده یا یه حرفی میزنه که تو کلاً نا امید میشی و از چشمت میافته. انگار یک چیزی درون تو اون فرد و رها میکنه. فرکانسی که بین تو اون بود قطع میشه. صبح روز بعد که از خواب پا میشی نه ناراحتی نه عصبی. همه چیز توی آروم ترین حالت خودشه. انگار نه انگار همچین فردی وجو
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
دوام بیاور دوام بیاور؛در مقابل دوست داشته نشدن!در مقابل تغییر واکنشها و رفتارها!در مقابل نادیده گرفته شدن و کنار گذاشتهشدنهای ناگهانی...تمرین کن روی هدفهای خودت متمرکز شوی و آنقدر عمیق و حسابشده کارهای خودت را به سمت موفقیتهای بزرگ و رضایتبخش پیش ببری که هیچ زمانی برای گلایهگزاری و دلخوری و اندوه باقی نمانَد.عمیق و وسیع که باشی؛ به هر تکان کوچکی به هم نمیریزی!نرگس_صرافیان_طوفان + نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۲۹ساعت ۱۰:۴۴ ب.ظ  توسط مثل هیچ کس |
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
خسرو شکیبایی میگه ﻣﺎﻫﯽ ﻣﻮﻥ ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻪ ﺗﺎ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑﺮﺩ ﺁﺏ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﮕﻪ ...ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺁﮐﻮﺍﺭﯾﻮﻡ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺍﺯﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ .. ﺩﻟﻢ ﻧﯿﻮﻣﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩﺑﻨﺪﺍﺯﻣﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ، ﺍﻧﻘﺪ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﺧﻮﺍﺑﯿﺪ !!...ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﻗﺴﺖ ﺑﺬﺍﺭﻣﺶ ﺗﻮﯼ ﺁﮐﻮﺍﺭﯾﻮﻡﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﺪﻩ.. ﯾﻌﻨﯽ ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﺪﻩ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺯﺩﻩﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ !!...ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻑﻣﻮﻧﻪ ... ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ... ﺩﻭﺳﻤﻮﻥ ﺩﺍﺭﻥ ...ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻧﺎﺭﻭ ﻧﻤﯿﻔ
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
حال ما حال ما خوب است ...خوب ؛ شبیهِ تمامِ بغض هایی که هنگام واکسن زدن به بازوی نحیفِ بچگی هایمان قورت دادیم و سری که چرخاندیم و مُشتی که محکم گرفتیم و چشمی که بستیم که مثلا یعنی ؛ نمی ترسیم !شبیهِ زخمِ عمیقِ زانویمان که زیر شلوار خونین و خاکی مان پنهان کردیم و لنگ لنگان و با تمامِ درد ، لبخند گشادی زدیم و دنبالِ گوشه ی خلوتی برای جیغ کشیدن ، گشتیم ...ما خوبیم ،همین که بد نیستیم ؛ خوبیم ...همین که می خندیم ، راه می رویم و ادامه می دهیم ؛یعنی خوبیم ،یعنی خیلی خوب !نرگس_صرافیان_طوفان + نوشته شد
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
از تمام دنیا دلم از تمامِ دنیا یک "کلبه ی چوبی" می خواهد ،میانِ جنگلی دور افتاده و سر سبز !کلبه ای قدیمی و دِنج ، که درهایِ ایوانش به سمتِ رودخانه ای خروشان باز شود ...کنارِ پنجره اش که نشستم ، یک کوهستانِ مه گرفته و با شکوه را ببینم و روح و جانم تازه شود ...شب هایِ تابستان ، رویِ پشتِ بامش دراز بکشم ، از زیباییِ بکرِ آسمانِ پر ستاره اش ، جان بگیرم و به رویایِ شبانه ای شیرین و لذت بخش ، سفر کنم ...و شب هایِ زمستان هم ، با نورِ چراغ هایِ بادی و گرد سوز ، کنارِ آتشِ شومینه ، روی یک صندلیِ چوبیِ
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
سندروم شیشه خیار شور یه سندرومی وجود داره به نام سندروم «شیشه خیارشور».میگه وقتی میبینیم یه نفر داره زور میزنه تا درب شیشه خیارشور رو باز کنه، یه چیزی ته دلمون میخواد شیشه رو ازش بگیریم، چون فکر میکنیم ما توان باز کردنش رو داریم. بعد که گرفتیم، یه عالمه زور میزنیم و تازه میبینیم ما هم نمیتونیم.این سندروم اشاره جالبیه به مواقعی که از فاصله به مشکلات دیگران نگاه میکنیم. گرفتاریهای اون شخص از دوردست ممکنه خیلی ساده و قابل حل به نظر بیان! اما اگر خودمون هم در موقعیت اون فرد بودیم، می
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
ببینم پسر چرا گریه میکنی ؟ هیچی آقا اینجا کلاس اول دبیرستانه خجالت بکش ... دانش آموز با گریه : آخه آقا شما که نمی دونید ... چی رو نمی دونم ؟ آقا من دلم برای مادرم تنگ شده ! همه ی کلاس خندیدند و معلم گفت : چرا ؟ پاشوپاشو برو یه آبی به صورتت بزن ...اصلاً می خوای برو خونه پیش مادرت ... !!! باز هم خنده ی کلاس بلند شد ... اولین روزی هم که به مدرسه رفتم همین طور بودم ...معلم اون روز هم همین حرف ها رو زد ...اون روز مادرم توی حیاط بود و من از پنجره نگاهش می کردماما این بار هیچ جا نیست ...هیچ جای دنیا دو روز پیش مادرم از دنیا رفت .همه ی کلاس در سکوتی سنگین غرق شده بود معلم از پنجره نگاهی به حیاط مدرسه کرد و گفت : گریه نکن پسر مطمئن باش امروز هم مادرت تو حیاط مدرسه است .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۹ساعت ۷:۱۲ ب.ظ  توسط مثل هیچ کس
|
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی
برچسب:
نویسنده: نیما سلیمانی