خرید بک لینک
چیزی نخواست من زندگیمو پشت این در جا گذاشتمتنها نبودی، من تو رو تنها گذاشتممی‌بازمت تا فاتح این جنگ باشمشاید که دلتنگم شی و دلتنگ باشمرویای پروازو به من نزدیک کردیمات تو بودم تا بهم شلیک کردیمی‌خواستی عاشق کنی و خون بریزیحتی اگه دشمن بشی بازم عزیزیاون درا رو بست و رفت، اما ازم چیزی نخواستدل بدی دل بشکنی، این عادت دیوونه‌هاستبی‌سرانجامی عشق، تقدیره یا تقصیر ماست؟عشق؛ فقط تصویر درده، یه زخم دوره گردهعشق؛ یه راهی رو به هیچه، که عطر تو بپیچهعشق؛ چه بی‌رحمه همیشهکه میخوای و نمی‌شهعشق؛ منِ دیوونه روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 22:48

با من حرف بزن مثل بچه‌ها گیر کرده‌ام وسط همان ثانیه‌ی شیرین و پر التهابی که تو داشتی حرف می‌زدی و من داشتم عمیقا لذت می‌بردم و یک لحظه چشم‌هام را بستم و در امواج اقیانوس آرام صدای تو، خودم را خوشبخت‌ترین آدمِ جهان دیدم و آرامش بود که از در و دیوار سرازیر می‌شد و اشتیاق بود که پی‌درپی در باغچه‌ی دلم جوانه می‌زد.تو داشتی حرف می‌زدی و صدای تو دلپذیرترین طنین روح‌افزای جهان بود و فارغ از شلوغی جهانم، آن‌لحظه فقط من حضور داشتم و تو و صدای دلنشینی که تا عمق جانم ریشه دوانده‌بود.صدای تو فرق دارد با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 22:48

از چشم افتادن از چشم افتادن می‌تونه خیلی قشنگ باشه. فکر کن تمامتو واسه یکی می‌ذاری، میدوئی، تلاش می‌کنی واسه بودنش، اولویتت می‌شه، می‌جنگی و بار ها شکست می‌خوری، شب های زیادی ناراحت می‌مونی و بازم توی قلبته. یهو یه روز یه کاری انجام می‌ده یا یه حرفی می‌زنه که تو کلاً نا امید می‌شی و از چشمت می‌افته. انگار یک چیزی درون تو اون فرد و رها می‌کنه. فرکانسی که بین تو اون بود قطع می‌شه. صبح روز بعد که از خواب پا می‌شی نه ناراحتی نه عصبی. همه چیز توی آروم ترین حالت خودشه. انگار نه انگار همچین فردی وجوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 22:48

دوام بیاور دوام بیاور؛در مقابل دوست داشته نشدن!در مقابل تغییر واکنش‌ها و رفتارها!در مقابل نادیده گرفته شدن و کنار گذاشته‌شدن‌های ناگهانی...تمرین کن روی هدف‌های خودت متمرکز شوی و آنقدر عمیق و حساب‌شده کارهای خودت را به سمت موفقیت‌های بزرگ و رضایت‌بخش پیش ببری که هیچ زمانی برای گلایه‌گزاری و دلخوری و اندوه باقی نمانَد.عمیق و وسیع که باشی؛ به هر تکان کوچکی به هم نمی‌ریزی!نرگس_صرافیان_طوفان + نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۲۹ساعت ۱۰:۴۴ ب.ظ&nbsp توسط مثل هیچ کس | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 22:48

خسرو شکیبایی میگه ﻣﺎﻫﯽ ﻣﻮﻥ ﻫﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻪ ﺗﺎ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯﻣﯿﮑﺮﺩ ﺁﺏ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﮕﻪ ...ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺁﮐﻮﺍﺭﯾﻮﻡ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺍﺯﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ .. ﺩﻟﻢ ﻧﯿﻮﻣﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩﺑﻨﺪﺍﺯﻣﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ، ﺍﻧﻘﺪ ﺑﺎﻻ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﺧﻮﺍﺑﯿﺪ !!...ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﻗﺴﺖ ﺑﺬﺍﺭﻣﺶ ﺗﻮﯼ ﺁﮐﻮﺍﺭﯾﻮﻡﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺸﺪﻩ.. ﯾﻌﻨﯽ ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﺪﻩ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺯﺩﻩﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ !!...ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻑﻣﻮﻧﻪ ... ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ... ﺩﻭﺳﻤﻮﻥ ﺩﺍﺭﻥ ...ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻧﺎﺭﻭ ﻧﻤﯿﻔادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 22:48

حال ما حال ما خوب است ...خوب ؛ شبیهِ تمامِ بغض هایی که هنگام واکسن زدن به بازوی نحیفِ بچگی هایمان قورت دادیم و سری که چرخاندیم و مُشتی که محکم گرفتیم و چشمی که بستیم که مثلا یعنی ؛ نمی ترسیم !شبیهِ زخمِ عمیقِ زانویمان که زیر شلوار خونین و خاکی مان پنهان کردیم و لنگ لنگان و با تمامِ درد ، لبخند گشادی زدیم و دنبالِ گوشه ی خلوتی برای جیغ کشیدن ، گشتیم ...ما خوبیم ،همین که بد نیستیم ؛ خوبیم ...همین که می خندیم ، راه می رویم و ادامه می دهیم ؛یعنی خوبیم ،یعنی خیلی خوب !نرگس_صرافیان_طوفان + نوشته شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 22:48

از تمام دنیا دلم از تمامِ دنیا یک "کلبه ی چوبی" می خواهد ،میانِ جنگلی دور افتاده و سر سبز !کلبه ای قدیمی و دِنج ، که درهایِ ایوانش به سمتِ رودخانه ای خروشان باز شود ...کنارِ پنجره اش که نشستم ، یک کوهستانِ مه گرفته و با شکوه را ببینم و روح و جانم تازه شود ...شب هایِ تابستان ، رویِ پشتِ بامش دراز بکشم ، از زیباییِ بکرِ آسمانِ پر ستاره اش ، جان بگیرم و به رویایِ شبانه ای شیرین و لذت بخش ، سفر کنم ...و شب هایِ زمستان هم ، با نورِ چراغ هایِ بادی و گرد سوز ، کنارِ آتشِ شومینه ، روی یک صندلیِ چوبیِادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 22:48

سندروم شیشه خیار شور یه سندرومی وجود ‌داره به نام سندروم «شیشه خیارشور».میگه وقتی می‌بینیم یه نفر داره زور می‌زنه تا درب شیشه خیارشور رو باز کنه، یه چیزی ته دلمون میخواد شیشه رو ازش بگیریم، چون فکر می‌کنیم ما توان باز کردنش رو‌ داریم. بعد که گرفتیم، یه عالمه زور می‌زنیم و‌ تازه می‌بینیم ما هم نمی‌تونیم.این سندروم اشاره جالبیه به مواقعی که از فاصله به مشکلات دیگران نگاه می‌کنیم. گرفتاری‌های اون‌ شخص از دوردست ممکنه خیلی ساده و قابل حل به نظر بیان! اما اگر خودمون هم در موقعیت اون فرد بودیم، می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 22:48

تصمیم گرفتهام آرام باشم، دقت نکنم، متوقع نباشم، سخت نگیرم، ببخشم، نرنجم، به دل نگیرم، بگذرم، از یادببرم. تصمیم گرفتهام قضاوت نکنم، لبخند بزنم، مهربانی کنم، از کوره در نروم، صبور باشم، جسور باشم و گذرا به همه چیز نگاه کنم.تصمیم گرفتهام بروم، بدوم، ببینم، بشنوم، بشناسم، سفر کنم، حرف بزنم، انجام بدهم، بیاموزم، تجربه کنم و در حسرت هیچ خواستهای نمانم.تصمیم گرفتهام برایم مهم نباشد، بیتفاوت باشم، توجهی نکنم، توضیحی ندهم، توضیحی نخواهم، تفسیری نکنم و سر به راه و خوشبین باشم.تصمیم گرفتهام بعد از این، جهان را رنگیتر و آدمها را مهربانتر و اتفاقات را سطحیتر از آنی ببینم که بخواهند غمگینم کنند.من آرامم، من میخندم، من میبخشم، من به دل نمیگیرم، من حق میدهم، من قضاوت نمیکنم، من توضیح نمیدهم، من بیش از اندازه فکر نمیکنم، من صبورم، من جسورم، من از رابطهها و اتفاقات و آدمها آسیبی نخواهمدید.من با آرامش گام بر خواهمداشت،من با حال خوبتری خواهمزیست.نرگس صرافیان طوفان + نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۸ساعت ۷:۵۱ ب.ظ&nbsp توسط مثل هیچ کس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: جمعه 29 تير 1403 ساعت: 21:39

من شیفتهی زنان تلاشگرم. زنانی که منتظر نماندهاند یک مرد از راه برسد و آنان را خوشبخت کند، زنانی که با تمام سختی، روی پای خودشان ایستادهاند، زمین خورده و بلند شدهاند. من شیفتهی لبخندهای معصومانه و تواَم با اقتدار زنانیام که بارهای سنگینتر از طاقتشان برداشتهاند و مسئولیتهای فراتر از توانشان به عهده گرفتهاند و شبیه به جنگجوی میدانی خالی از همرزم، به پیکار با مشکلات، قضاوتها و سختیهای روزگار برخاستهاند.من شیفتهی زنانیام که بیش از آنکه پناهبرنده باشند، پناه دهندهاند و بیش از آنکه گلایه کنند، تلاش میکنند و بیش از آنکه منتظر بمانند، میایستند و حقشان را از میان چنگالهای تیز و بستهی روزگار میگیرند، هرچقدر شکسته، بلاتکلیف و غمگین باشند...من شیفتهی ظرافتیام که در عین جسارت و غرور اتفاق میافتد و شیفتهی قدرتیام که از چشمهای مهربان و احساسات ظریف یک زن، انتظار نمیرود!من شیفتهی آنانیام که وقتی همه میگویند نمیشود؛ کفشهای آهنینشان را میپوشند و به دلِ ماجرا میزنند تا ثابت کنند میشود! تا ثابت کنند میتوان محالترینها را با نیروی شگرف خواستن و تلاش کردن، به دست آورد.شیفتهی زنانیام که ظریف خطابشان کردند و آنها با تمام قدرت، ثابت کردند که به ظرافت نیست! عظیمترین اتفاقات و رویدادهای جهان، از شاهرگی ظریف اما سخت میگذرد. آنان که خودشان را باور داشتند و عزتمندانه زیستند و میانگین جسارت و اقتدار و زیباییِ جهان را ارتقا دادند و نور بودند، وقتی که جهان را تاریکی و ناامیدی و رکود، احاطه کردهبود.نرگس_صرافیان_طوفان + نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۳۱ساعت ۷:۵۸ ب.ظ&nbsp توسط مثل هیچ کس  |  Adblock ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 15:49

ببینم پسر چرا گریه میکنی ؟ هیچی آقا اینجا کلاس اول دبیرستانه خجالت بکش ... دانش آموز با گریه : آخه آقا شما که نمی دونید ... چی رو نمی دونم ؟ آقا من دلم برای مادرم تنگ شده ! همه ی کلاس خندیدند و معلم گفت : چرا ؟ پاشوپاشو برو یه آبی به صورتت بزن ...اصلاً می خوای برو خونه پیش مادرت ... !!! باز هم خنده ی کلاس بلند شد ... اولین روزی هم که به مدرسه رفتم همین طور بودم ...معلم اون روز هم همین حرف ها رو زد ...اون روز مادرم توی حیاط بود و من از پنجره نگاهش می کردماما این بار هیچ جا نیست ...هیچ جای دنیا دو روز پیش مادرم از دنیا رفت .همه ی کلاس در سکوتی سنگین غرق شده بود معلم از پنجره نگاهی به حیاط مدرسه کرد و گفت : گریه نکن پسر مطمئن باش امروز هم مادرت تو حیاط مدرسه است . + نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۹ساعت ۷:۱۲ ب.ظ&nbsp توسط مثل هیچ کس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1402 ساعت: 11:58

حیف عمری که بگذره پای عشقای کوچه بازاریای قربون امام حسینی که نه تکرار شد نه تکراری═══════❖═══════اون که تب می کنه برا آدم براش بمیری سزاوارهدل باید بسپری به اونی که بلد باشه دل نگه داره═══════❖═══════حسین دعای مستجاب مادرم من از تو بگذرم کجا برمدچارتم تو چاره منیحسین غمت شروع سرگذشتمه نباشی روز درگذشتمهتولد دوباره منی═══════❖═══════پیدام کردی و فهمیدم بیخودی دور و برم شلوغ بوددل به خیلی چیزا بستم اما راستشو بخوای همش دروغ بود═══════❖═══════حسین دعای مستجاب مادرم من از تو بگذرم کجا برمدچارتم تو چاره منیحسین غمت شروع سرگذشتمه نباشی روز درگذشتمهتولد دوباره منیترانه : مجید تال + نوشته شده در  یکشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۲۹ساعت ۱۱:۳ ب.ظ&nbsp توسط مثل هیچ کس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1402 ساعت: 13:44

چشمهایم را میبندم، چند قدم دور تر میایستم، نگاه میکنم، به خودم! چقدر تنهاست! چقدر بیپناه، چقدر خسته! و چقدر در نهایت بیکسیاش، ادامه دهنده...به خودم نگاه میکنم و چقدر دلم میخواهد برایش کاری کنم، دلم میخواهد در آغوشش بگیرم، کسی را که هیچکس را ندارد و در اوج تنهاییاش، سعی دارد قوی باشد و زیر بار اندوه نشکند. دلم میخواهد در آغوشش بگیرم، با بغض نوازشش کنم و بدون اینکه غرور و اقتدار معصومانهاش بشکند، در گوشش بگویم: "عزیزم! من به تو افتخار میکنم. هرکس نداند، من خوب میدانم تو چقدر تلاش کردی، چقدر نادیده گرفتی، چقدر قوی بودی و چقدر جسور!هرکس نداند، من خوب میدانم تو چه سختیهایی را تاب آوردی و چه رنجهایی را پشت گوش انداختی و ادامه دادی تا خودت به تنهایی، بال پرواز خودت باشی...من خوب میدانم تو لایق بیشتر از اینهایی، عزیزدلم..."دور میایستم و به خودم نگاه میکنم که با چه مشکلات و دردهایی محاصره شده، چقدر زیر پایش را خالی کردهاند، چقدر کسی را نداشته و چقدر اندوهِ فراتر از آستانهی تحمل میان سینهاش نشسته اما همچنان ایستاده و شکستناپذیرانه دارد مسیر آرزوهایش را به پیش میرود.به خودم نگاه میکنم که با تمام اندوه و درد، خودش برای خودش کافیست، قویست، جسور، شجاع، جنگجو؛ هرچند خسته، شکننده، اندوهگین..نرگس صرافیان طوفان + نوشته شده در  یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۱ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ&nbsp توسط مثل هیچ کس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:00

سخت است، ولی تو باید حالت خوب بشود...تو باید از دلِ این اندوهِ زمینگیرکننده، خودت را بیرون بکشی، دوباره بلند شوی و روی پای خودت بایستی و تمام مسیرهای نرفته را بروی و تمام کارهای نکرده را بکنی و قوی باشی و نشکنی و نیاز به هیچکس نداشتهباشی.سخت است ولی تو باید تنهایی از پسِ همه چیز بربیایی و همه چیز را درست کنی، تنهایی با سپاه مشکلاتت بجنگی و تنهایی پیروز شوی.تو نمیدانی چه لذتی دارد آدمی قهرمان زندگی خودش باشد و خودش برای مشکلات و رنجهای خودش کافی باشد و از هیچکسی هیچ انتظاری نداشتهباشد!نرگس صرافیان طوفان + نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۳۱ساعت ۹:۲۲ ب.ظ&nbsp توسط مثل هیچ کس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:00

یه چی تو اسم تو هست که نفس من به تو وصلههرجا باشم کافیه اسمت بیاد حالم عوض شههمه چی قبل تو بد بود کی منو انقد بلد بودتازه فهمیدم همه حسای قبل از تو غلط بودرگ خواب دلم دست هیشکی جز تو نیست کهبمیرم نمیذارم یه شب چشم تو خیس شهتو تمام منی نمیدونی یعنی تا جدا شی ازممیگیره نفسم خود قلب منیکو تا پیدا شه یکی مثل تو واسممثل تو عاشق نفسش بره واسمدل من تنگته الان نفسم لنگته هوامهمه دنیام اگه نخوان من یکی میخوامت تورو قد چشامترانه سرا: میلاد فلاح + نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۸ساعت ۳:۸ ب.ظ&nbsp توسط مثل هیچ کس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما سلیمانی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 14:00

صفحه بندی